تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

فصلی نو در زندگی... 


آیا شادی در کنار من می ماند؟ 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:41 توسط غزال|

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم
.
.
غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.


سید علی صالحی 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:56 توسط غزال|


سکوت می کنی 

و چقدر سختم شده 

وقتی "انکارم" می کنند. 




نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:1 توسط غزال|


وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود 



جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر 

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:11 توسط غزال|

پشت کاجستان،برف

برف،یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

با،آواز،مسافر،و کمی میل به خواب


چه نشانه ی خوبی ست برف! 


بعد از تقریبن چهار سال، امشب شیراز برف باریده. 

چقد زیر برف با بچه ها اذیت کردیما! 


مرسی خدا!


صبح که پا شدم از خواب، به یکی از دوستام اس زدم که امروز با یاد تو چشامو باز کردم... حتمن امروز روز خوبی می شه برام، که دوستای خوب هم حضورشون هم یادشون حال آدم رو خوب می کنه. 

و امروزم شاد بودم واقعن! 

یعنی الان که بخوابم، فردا که بیدار می شم دوباره خوب خواهد بود؟ 


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 2:29 توسط غزال|

دیگر چیزی نمی خواهم، 

جز رؤیای تو... 


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:45 توسط غزال|

این سیب هم برای تو دخترک!
دوباره فکر کن
نیوتن
هرگز آنچه را که باید
کشف نکرد

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 20:11 توسط غزال|

این یک چرخه است مثل این که: 


روزهایی که با اشک آغاز می شوند... 



روزهایی که با اشک تمام می شوند... 


نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:27 توسط غزال|

"چه امیدی؟ چه امید؟ 

چه نهالی که نشاندم 

من  و بی بر گردید... " 


ته کشیدم! 

"ته کشیدن چه جوریه؟
ته کشیدن یعنی حرفی نداشتن،یعنی بی حس و حال بودن،بعنی بی شوق و بی حرارت بودن...."

آقای نوروز زاده می گن دنیا که به آخر نرسیده....

می گم مگه برا ناراحتی فقط دنیا باید به آخر برسه؟ 

نمیدونم- نمیدونم مشکل چیه؟ واقعن نمیدونم. باید برم برا اسکن مغزم، ببینم آیا هنوز در سرم چیزی به نام مغز هست؟! 

آقای نوروز زاده دوباره می گن برا چیزی که ارزششو نداره نباید اینقد ناراحت باشی... 

اما مسئله اینه که من اینقد نابودم، همین ناراحتیا کافیه برام.

آقای نوروز زاده خیلی باهام حرف می زنه... 

الناز... بقیه هم... 

خسته شدم از خنده های زورکی.. خنده های الکی... 

"من به نومیدی خود معتادم"

غصه م از اینه که جور بی ملاحظه گی های من رو باید بقیه بکشن... 

.

.

می رم کانون، فایده نداره، سکوت و تنهایی اونجا بدتره. 

سر شبه. با وجود نگاه های ترسناک همیشه، دوباره تنهایی می رم برا قدم زدن... 

با اینکه آلبوم جدید رضا یزدانی رو دانلود کردم، می رم آلبوم اصلش رو می خرم. 

حالم بهتره... 

.

.

حق با دکتر غفاری هستش... واقعن من هنوز نمی دونم چی می خوام؟ چیکار می خوام بکنم؟ 


نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:27 توسط غزال|

باید خودت برای خودت بهترین انتخاب را داشته باشی. تلاش کن. بیش تر تلاش کن. 

از نو زندگی کن. به زندگی بازگرد؛ وقتی مجبوری به زندگی کردن. 

پذیرا باش. 

بیش تر ببخش. 

"تنهاتر شو.

وسیع تر".               ( "وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت" )


تو مرا ترک نمی کنی 

قول داده ای 

اما آن گونه که می خواهمت 

آیا تو هم... 

بوسه هایت 

حتا آغوشت را بگذار 

برای من تنها آرامش بیاور 

آ ر ا م ش . 

تو مرا ترک نمی کنی 

اما... 

این می شود "یک تلخی بی پایان"... 


در من شوقی هست. شوقی که از من می خواد بیش تر فکر کنم، بیش تر تلاش کنم. 

حادثه ی بزرگی در انتظار من است... 


نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:45 توسط غزال|


میگه: خدا خیلی هواتون رو داره ها! 

با خنده می گم: می دونم. هم خدا منو خیلی دوس داره هم من خدا رو. :-) یه رابطه ی کاملن دو طرفه س! 

جدی می شه: نه فک نکنم... 



خدایا شکرت! 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:57 توسط غزال|


شب، روز روشن را دوست می دارد 

"من می خواهم" طنین خوشی دارد 


و خوش تر از آن 

              "من دوستت دارم..." 


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:14 توسط غزال|

همیشه اتفاقی در حال رخ دادن است
چمدان‌هایی گشوده و
چمدان‌هایی بسته می‌شوند،
با این حال
من هرگز
نه آماده‌ی رفتن و نه مهیایِ آمدن بوده‌ام.
کنار می‌روم،
گوشه می‌گیرم،
سکوت می‌کنم،
و فقط می‌بینم:
حروف، این حروف خسته،
برای تصدیق تنهاییِ آدمی زاده می‌شوند...

"سید علی صالحی"

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 16:26 توسط غزال|


مثل درخت تهی شده از درون 

امید معجزه ها با من است 

نکند پیامبرم از برابر من بگذرد 

آواز موریانه های مرا نشنود 

من 

به امید تهی بودن زنده ام.

 

                                 "شمس لنگرودی"

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 2:18 توسط غزال|



رها دیگه دختر من نیست! 


دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می شوم که به فکر کردن فکر می کند. حالا فکر کردن برای من  عادت شده همش دلم می خواد بشینم و فکر کنم... مهم نیست دستام چه کاری می کنن... 

      سمفونی مردگان-عباس معروفی 

 


شنبه باز باید برم کتابفروشی. مثه تمام هفته ای که گذشت. 

دارم دیوانه می شوم. 

شاید هم من مرده ام... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:2 توسط غزال|


برایم سیگاری آتش بزن
میان لب هام بگذار
و دور شو

پُر از باروتم!


                          "رضا کاظمی"


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 12:5 توسط غزال|


ادامه ی این زندگی را نمی خواهم.

از مرگ هم هراسانم 

خدایا آرزوی چه کنم؟ 



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:35 توسط غزال|

بی قرارم 


می خواهم بروم 

می خواهم بمانم. 



نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 0:51 توسط غزال|

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد

پسرش نیست.


 مایاکوفسکی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:49 توسط غزال|

همه چیز انگار داره تکرار می شه...  

این منم که دارم همه چیزو تکرار می کنم. 

همه ی اتفاقات بد گذشته... و اتفاقات بد دیگر که بهشون اضافه شده. . .

نتیجه همشون هم می شه درس نخوندنم. 

خیلی بده ها!! اینکه عاقلانه اشتباه کنی. و بدتر اینکه مدام تکرار کنی... تکرار کنی... 


می خوام درس بخونم. اما نمی خونم. هیچ کار مثبت دیگه ای هم انجام نمی دم... 

کاش می تونستم تنها برای خودم زندگی کنم. 


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:35 توسط غزال|


آخرين مطالب
» نشمیلان
» 
» انکار
» وقتش رسیده...
» فردای خوب!
» تنهایی
» سیب!
» تکرار
» ته کشیدن
» تنهاتر

 Design By : Pichak